شير على خان لودى
210
تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )
فيضياب است ، و بحريست كه همه از او آيد ، از بىرنگيست كه به هر رنگ او رنگآميزى نموده ، بىرنگيست كه به رنگ هر رنگ شتافته ، بلكه اگر بر ريگ تابد جلوهء آب دهد و اگر بر آبگينه ، رنگ شراب ، بر هر دل كه جلوه نمود ، چون به قدر تمام استعداد ادراك او بود ، دانست كه كمال اين صورت ديدم و به هر خاطر كه عظمت خود نمود ، فهميد كه شأن اين معنى به ميزان طبع سنجيدم ، هرآينه كه پرتو آفتاب را در خود ديده ، بداند كه آفتاب همينقدر است ، از قصور فهم است ، و هر آبگينه كه عكس ماه را دريافته ، بفهمد كه حسن ماه همين از كوتاهى درك هريكى به قدر فهم خود از او سخنى كرده و هركس به طاقت علم خود حرفى زده ، هركه به آن معشوق مطلق كه به هر مقيّد به قدر استعداد جلوه دارد ، فىالجمله آشنايى به هم رسانيده ، مىداند كه كمال حسن او از احاطهء درك بيرون است و از اندازهء فهم افزون ، به جميع بيگانگان آشنايى دارد و به همهء آشنايان بيگانگى ، آشنايى به همهء بيگانگان به قدر استعداد هريك است و بيگانگى به جميع آشنايان به اعتبار كمال خود . نمىدانم كه دولت سخن و لشكر معنى را دو نام مىتوان نهاد يا يك لقب ، يگانگى سخن و معنى به رنگى ثابت است كه بىيكى وجود ديگرى محال ، معنى را بىسخن ظهور نيست و سخن را بىمعنى اعتبارى نه . چون قالب و جان از ازل باهم آميخته دست و گريبانند ، سخنى نيست كه معنى آن به جايى نرسد ، و معنيى نه كه بىسخن شمّهاى ظهور نمايد . چون سخن از راههاى كثرت برآمده به شاهراه وحدت رسيد ، گفتگوى متعدّده [ كذا ] كه ناشى از تجلّى اسماى متكثّره بود ، منقطع شود ، نظم : كار چون با وحدت افتد گفتگو در كار نيست * چون سَبَق يك حرف باشد حاجت تكرار نيست با وجود اينكه سخن به وحدت رسيد و كار به خموشى انجاميد ، سخن لبريز حكايت است و از عدم وقت در شكايت ، مثنوى : بشنو از نى چون حكايت مىكند * وز جداييها شكايت مىكند كز نيستان تا مرا ببريدهاند * از نفيرم مرد و زن ناليدهاند سينه خواهم شرحهشرحه از فراق * تا بگويم شرح درد اشتياق ختم سخن به سخن صاحب سخن شد ، و السّلام » . مكتوب دوم از شيخ ناصر على به جناب نوّاب شكر اللّه خان : « اى پرتو آيينهء جان نامهء تو * وى نور نظر سياهى خامهء تو از ديده غبار رفت و از دل حيرت * اين جامهء يوسف است يا نامهء تو جوشاجوش خمخانهء تحقيق ، يعنى مكتوب آن نبضشناس رنجوران خيال و حسن سخن ، و دماغآفرين مخموران خرابات هر فن به گلبانگ نوشانوش سامعهنواز العطش نوايان سلسبيل